خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید وی پی ان

خرید kerio

دانلود فیلم

خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید وی پی ان

خرید kerio

دانلود فیلم

رمان ماهک | مژگان مظفری
به انجمن خوش آمدید
صفحه 1 از 6 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 52
  1. #1
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست

    رمان ماهک | مژگان مظفری

    ماهک مثل همیشه با با بیان دل نشین مشغول دادن کنفرانس بود و سعی میکرد به جز استاد به کس دیگری نگاه نکند،اما انگار ان کار امکان پذیر نبود.رآمین احمدی پسر شر کلاس در حالی که خود کار توی گوشهایش فرو کرده بود،به او زول زد.ماهک که نسبت به ادا و اطوار او نمینونست بیتفاوت باشد،به سختی جلوی خنده ی خود را گرفته بود.استاد گفت:خانم دلفانی،چرا سکوت کردید؟لطفا ادامه دهید.ماهک با نگاهی به ساعت دیواری کلاس که بالای تخته سیاه نصب شده بود،گفت:استاد اگه اجازه بدید بماند برای جلسه بعد.وقت ما بسیار اندک است و کنفرانس من خیلی طولانی و احتیاج به زمان بیشتری دارد.تا دقایقی دیگر ساعت کلاس به پایان میرسد،من هم در این زمان کم نمیتوانم اینهمه خلاصه را کنم.استاد قبول کرد که ماهک جلسه ی بعد کنفرانس خود را بدهد.تا استاد از کلاس خارج شد،او نفسه راحتی کشید و بشتاب کتابهای که روی میز ولو کرده بود جمع کرد و دا اخل کیف خود گذشت و خطاب به دوستش مستانه گفت:مستان،برویم؟مستانه مقنعه ی خود را درست کرد و گفت:چند لحظه صبر کن.ماهک:دیگه برای چی؟مقنعه ات رو که درست کردی.مستان:من هنوز کفشهاام را نپوشیدم.ماهک بی حوصله گفت:ا ی کاش این عادت بد از سرت میافتاد.آخه کدام آدم عاقل را دیدی که سر کلاس کفشها شو در بیاورد؟مستان:من،آخه خانوم عقل کلّ خودت میدونی این کفش ها ی لعنتی تنگ است.این طوری که این کفشها پایم را فشار میدهد،مگر درس تو کلم فرو میرود،تازه پولم که ندارم یک جفت دیگر بخرم.ماهک:میخواستی چشمها یأت را باز کنی و یک شماره بزرگتر میخریدی.مستان:تقصیر صاحب کفش فروشی بود که گفت ،جا واز میکنه.ماهک لب باز کرد که جواب مستانه را بدهد، اما با دیدن رامین که به آنها زول زده بود،جواب او را برای بعد گذاشت و خطاب به رامین گفت:آقای احمدی نوبت کنفرانس شما هم میرسد. رامین با خنده گفت:از خدا میخواهم که تلافی کنی. مستانه آرام گفت:با او بحث نکن،پر روتر از این حرفاست.ماهک کوتاه آمد.رامین رویش را برگردند و در حالی که میخندید با دوستانش از کلاس خارج شد. با رفتن انهماهک و مستانه نیز آزم رفتن کردن.از داره کلاس که خارج شدن،ماهک با حرص گفت:چه قدر از این رامین بدم میاید.دلقک بیمزه.مستانه دستش را کشید و گفت: کم حرص بخور،زد پیر میشوی.این رآمین ننه مرده که تقصیر نداره،خراب دل شده.ماهک:شانس ماست دیگر.همه را برق میگیره،ما را چراغ موشی.مستان:بمیرم برای شانس تو، که همه ی پسرها ی کلاس را حیران خود کردی.دم به تله ی هیچ کدام هم نمیدهی.ماهک:بروند گم شوند با آن قیافهها ی کور و کچل شان.مستانه خندید و در جواب گفت:ببخشید،خانم شاه پریان،شما منتظر کدام شاه زاده هستید که میخواهد با اسب سفید و شمشیر زرینش به نزد شما بیاد؟ماهک خندید و گفت:تو هم که جز مسخره کردن چیز دیگه ی بلد نیستی.مستان،جان خودت با من شوخی کن که اصلا حوصله ندارم.این کنفرانس لعنتی انگار چله گیر شده. هر وقت نوبت من میرسد،یا وقت کلاس تموم میشه یا من حال خندان ندارم .امروزم که این رامین لعنتی باعث شد.مستانه:میخواستی به او نگاه نکنی.اصلا چرا خنده ت گرفت؟ماهک:ندیدی با چه قیافه ی مسخره ایه برگشت بود و به ما نگاه میکرد؟مستانه:حتا اگر رامین هممسخر بازی در نمیا ور ،باز هم وقت کم مییاوردی.با رسیدن اتوبوس هر دو به سرعت گام های خود افزدند که از اتوبوس جا نمانند.مستانه فرز و چابک سوار شد.تا نوبت ماهک رسید اتوبوس حرکت کرد.مستانه داد زد:آقای راننده،لطفا وایسید،دوست من جا موند.بیشتره مردا که ردیف اول بودند توجه شان جلب شد و رویشان را برگرداندند و با نگاه کوتاهی به قسمت خانم ها،دوباره سرشان به کار خود گرم شد.اتوبوس ایستاد و ماهک سوار شد،اما عصبانی بود از این که نتوانسته بود خودش را به موقع به اتوبوس برساند.مستانه با لبخند گفت:بی عرضه،وقتی به تو میگویم یک کم تندتر راه برو برای این جور موقع هاست.ماهک میخواست جواب بدهد که با حرکت اتوبوس کنترلش را از دست داد و اگر مستانه او را نمیگرفت حتما میافتاد

  2. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  3. #2
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    مستانه داد زد:آقای راننده،لطفا وایسید،دوست من جا موند.بیشتره مردا که ردیف اول بودند توجه شان جلب شد و رویشان را برگرداندند و با نگاه کوتاهی به قسمت خانم ها،دوباره سرشان به کار خود گرم شد.اتوبوس ایستاد و ماهک سوار شد،اما عصبانی بود از این که نتوانسته بود خودش را به موقع به اتوبوس برساند.مستانه با لبخند گفت:بی عرضه،وقتی به تو میگویم یک کم تندتر راه برو برای این جور موقع هاست.ماهک میخواست جواب بدهد که با حرکت اتوبوس کنترلش را از دست داد و اگر مستانه او را نمیگرفت حتما میافتاد
    مستانه غر غر کنان گفت:خنگ خدا این میله ی وسط اتوبوس را برای چی پس گذاشتند؟ماهک:او خندهاش گرفته بود.میله ی اتوبوس را محکم گرفت و گفت:امروز زمین و زمان با من سر جنگ دارد.اول صبحی که اون مامور حراست،آقای پاکروان که خودش از همه ی دنیا هیزتر است حال مرا گرفت،با آن چشمهای زاغ بد شکل زول زده به من و میگوید،خانم شما چرا اریش دارید؟دستمال کاغذی را جلوی چشمهای بیریختش روی لب و صورتم کشیدم و به او نشان دادم و گفتم:شما اگر یک ذره اریش روی صورت من دیدید مرا از دانشگاه اخراج کنید.مردک پرو برگشت به من گفت:ماشالا به این همه زیبا یه خدادادی.

    مستانه خندید و گفت:فقط آقای پاکروان مانده بود که عاشق تو شود که آنهم شد.اگر من جای تو باشم با روبند بیرون میآیم.این طوری دیگر کسی تو را نگاه نمیکند.ماهک از شیشه نگاه ش را به هوای سرد و برفی بیرون دوخت و گفت:فکر خوبی است.راستی امروز چقدر سرد بود.مستانه بر دیگر آن قسمت شیشه ی اتوبوس را که بخار گرفته بود،پاک کرد و گفت:سرما فقط مال ما بدبخت بیچهر هاست.و با اشاره به خیابان ادامه داد:آن اتومبیل آخرین مدل را ببین.دختره از بس گرمش شده پالتو ی خود را دراورده.آن وقت من تو بیچاره با این همه لباس داریم مثل خر میلرزیم.ماهک:ادب داشته باش.مستانه:دروغ میگوییم؟ماهک:آنها هم مشکلات خاص خودشان را دارند.مستانه:چه مشکلاتی؟آره،راستی میگویی.یکی از مشکلات آنها این است که غذا ی سگ خانم دیر شده و از وقت غذا یش چند دقیقه گذشته.

  4. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  5. #3
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    ماهک نگذاشت اوو ادامه دهد.آرام توی سرش زد و گفت:خاک بر سرت کنم.ما را با سگ مقایسه میکنی؟انگار خستگی و گرسنگی حسابی مغز تو را معیوب کرده. من باید از روزگار شاکی باشم،تو چرا؟مستانه:حداقل خداوند همه ی زیبا ایها را یک جا به تو داده.کم چیزی نیست.ماهک: به چه درد من میخوره؟تو که از اوضاع خانه ی ما با خبر هستی.ساعتها ی خوشی من دانشگاه و بیمارستان است.اصلا دلم نمیخواد به آن جهنم برگردم.مستانه سعی کرد بحث را عوض کند،گفت:فردا بیمارستان میری؟ماهک:آره از صبح میروم تا نه شب جان میکنم برای چندر غاز.مستانه:ناشکر نباش،حداقل این طوری هر چی دلت بخواد برای خودت میخری.به خدا سر و وضع تو از همه ی بچهها ی دانشگاه شیک تر است.ای کاش من هم مثل تو به کار تزریقات و پانسمان و بخیه زدن وارد بودم.ماهک:خودت بی عرضه بودی.آن وقت که من میرفتم برای آموزش چقدر به تو گفتم بیا برویم،میگفتی،من کی میتونم به یک آدم آمپول بزنم.مستنه:باور کن الان هم نمیتونم و دلم نمیاد.حتا فکر کردن به آن مرا ناراحت میکند.کم کم اتوبوس خلوت شد و جا برای نشستن آنها باز شد.مستانه خودش را روی صندلی ولو کردو گفت:آخی،مردم از بس سر پا ایستادم.ای خدا کی میشود زودتر برسیم.دارم از خستگی تلف میشوم.شانس ما را ببین،از این همه نقطه ی تهران باید بدترین جایش نصیب ما بشود.آخه راه آهن هم شد جا؟آخر خط است.ماهک:میشود کم افاده بریزی؟برو خدا را شکر کن که همین نقطه هم نصیبت شده.راستی،تا یادم نرفت میای برویم برای کلاس زبان ثبت نام کنیم؟مستانه:پولشو از کجا بیاورم؟ماهک:اگر بتوانی مادرتو راضی کنی من حاضرم نصف شهریه ی تو را بدهم.مستانه:نه بابا چقدردست و دل باز شدی.بی معرفت،هر کی بشنود فکر میکند من خسیس هستم.باور کن اصلا دلم نمیخواهد تنها بروم.به خدا دیگر خجالت میکشم از مادر پول بگیرم،از بوق صبح تا سیاهی شب ،پای آن چرخیاطی فکستنی پدرش درمیاید.اگر میتوانستی یک شغل برای خودت،دست و پا کنی،خیلی خوب میشود.مستانه:حرفا میزنیا دانشگاه را چی کار کنم؟ماهک:دانشگاه فقط دو روز میروی.مگر من این کارو نمیکنم.تو هم اگر بخواهی،میتوانی.مستانه:آخه شغلی که تو داری فرق میکند.چون مدام که در آنجا نیستی،ولی من هر شلی را که بخواهم پیدا کنم یا تمام وقت است یا نیمه وقت.آن وقت باید درس دانشگاهو کنار بذارم.ماهک با شیطنت گفت:پس تنها راهش این است که به خواستگارت جواب مثبت بدهی.شوهر کن و خیال خود تو راحت کن.آن موقع شوهرت خرج تو را میدهد.طرف هم که قصاب است و دستش به دهانش میرسد.این قدر دارد که تو را راضی کند.مستانه با اخم گفت:حتا اسمشم که میشنوم چندشم میشود،چه برسد به ازدواج.بوی گوشتش از یک کیلومتری آدم را به سرگیجه میاندازد.با رسیدن به مقصد،هر دو از اتوبوس پیاده شدند،ماهک گفت:بوی کباب آدمو گیج میکند.بیا شم بخوریم بعد به خانه برگردیم.
    مستانه:من که امروز هر چی پول داشتم،خرج کردم.ماهک:بریم بخوریم با حساب من.خیلی وقت هست من تو را مهمان نکردم.مستانه:مادرم را چه کنم؟تا من برنگردم سفر را پهن نمیکند.ماهک با اشاره به تلفن عمومی گفت:زنگ بزن به گو شم با من هستی.مستانه که با مادرش تماس گرفت با هم وارد کبابی شدند و بعد از این که سفارش دادند،ماهک نگاهش را به میز سیاه و کثیفه کبابی دوخت و گفت:با این همه درامد ببین یک کم به سر و وضع این مغازه میرسد.متانه گفته ی اوو را تائید کرد و گفت:ساندیویچیها و کبابیها ی این جا را با شمال شهر مقایسه کن،ببین چقدر خنده دار است.شاگرد کبابی سینی کباب را جلوی آنها گذاشت و رفت.ماهک که اولین لقمه را به دهان گذاشت،گفت:بهبه،عجب طعمی دارد.اگر زن آقای قصاب شوی،هروز و هر شب کباب داری.آن وقت مثل لگن زیر آفتابه مسی،پهن و بد قواره میشوی.وقتی تو را آن طور مجسم میکنم میبینم آن طور هم بانمکی.مستانه:ممنون از تصور قشنگت.اگر الان زن بابات ما را این جا ببیند بلا فاصله هر دو مونو به سیخ میکشد.صورت ماهک را غم فرا گرفت و گفت:خیلی بی انصاف است،اگر بخواهی حساب کنی،من فقط هفته ایه دو روز خانه هستم.که این طور با من رفتار میکند.باور کن روزها ی جمعه که خانه هستم غذا گفتم میشود،از بس که ایراد میگیرد و متلک برام میکند.مستانه:تو خیلی حساس شدی.همه ی حرفها ی اوو برایت عذاب آور شده.تو حتا محبتها ی اوو را نمیبینی،نه باید این طوری باشی.ماهک:دست خودم نیست.هر چی سعی میکنم نسبت به حرفهاش بی اهمیت باشم،نمیتوانام،بر عکس حساس تر از پیش میشوم.

    تصمیم گرفتم با ریئس بیمارستان صحبت کنم،اگه قبول کند،روزها ی جمعه هم بروم بیمارستان.مستانه:خیلی بی خود کردی،پس من چیکار کنم با تنهایی؟ماهک:برای تو هم فکرهای دارم.مستانه:چه فکری؟ماهک:شوهر کن با آقای قصاب.مستانه:نخیر جانم من هم با تو میام بیمارستان.ببخشید در چه سمتی در بیمارستان مشغول به کار میشوی؟سمت نمیخواهد،به ریئس بیمارستان بگو،این خانم انرژی من است،هر وقت خسته شدم و انرژیم تحلیل رفت این به من انرژی میده.ماهک:کافی است دو روز همراهم بیایی،آن وقت مرا هم با تی پا بیرون میکنند.پاشو برویم انرژی من ،که خیلی دیر کردیم.خوب نیست یک خانم محترم تا این وقت شب بیرون بماند.سالانه سالانه از آن جا خارج شدند و کوچهها ی تنگ و باریک شهر را با دیوارهای سیاه شده از دود را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتند.سر چهار راه که رسیدند،مستانه با دیدن پسرهای که سر چهار را ایستاده بودند گفت:نشد یک بر ما از این جا رد بشیمین اراذل و اوباش این جا جمع نباشند.ماهک:تا این چهار راه هست این عدمها هم هستند.مستانه:پس باید یک نامه به ریئس جمهور بنویسم که دستور بدهد این چهار را را ببندد و اتوبانی،پارکی،پاکسازی چیزی بزنند.ماهک:خوبه است شکر خدا تو زیمام دار مملکت نیستی،واگر نه دو روز مملکت بر با د میدهی.مستانه:خانم فلسفی،مملکت داری را ول کن،بیا از خیابان پشتی برویم.ماهک:آن جا که بد تر است.

  6. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  7. #4
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    تو را به خدا نگاهشان کن،ببین چه سر و وضعئ برای خودشان درست کردند.پسر قد کوتاهه را ببین،زنجیری که میچرخاند برابر خودش است.آن یکی را نگاه کن،شلوارش در حل افتادن است،و موها یش مثل خروس درست کرده،به اصطلاح مد روز است.جیبها ی شلوارش به جای این اینکه پشت باسن قرار بگیرد تا پاچه ی شلوارش آمده و با تیغ زده چند جای شلوار را پاره کرده که با مد بچرخه.جالب این جاست که این بدبختها نمیدانند این مدها ی که از خارج به ایران وارد میشود،همه مال آدمهای بی سر و پاست.به خدا فکر نکنم یک آدم باسواد توی این جمع پیدا شود.ماهک:چه حرفهای میزنی،اگر اهل سود بودند،این جا چه غلطی میکردند.از کنار آنها که میگذشتند یکی از آنها با صدای بلند خطاب به ماهک گفت:ای والا داشی،خدایا شکرت،بهبه،بنازم قلم پروردگار که این زیباای را آفرید.دوست دیگرش گفت:رفیقش هم مثل خودش گل.مستانه هنگامی که مطمئن شد از آنها دور شدند و صدایش را نمیشنوند گفت:به خاطره متلک این لات و لوتها هم که شده باید ظن قصاب بشوم.ماهک خندید و بتقلید از آنها گفت:ای والا داشی،کارت درست است.مستانه:کوفت،این چه لحن حرف زدن است اصلا به تو نمیأد.ماهک صدایش را نازک تر از حد معمول کرد و گفت:ا واه،خدا مرگم بده بدت آمد؟با وارد شدن به کوچه مستانه کوتاه آمد.منزل آنها درست در کنار هم واقع شده بود.ماهک برعکس مستانه بیمیل کیلد را در قفل چرخاند و در را گشود و بار دیگر با اوو که هنوز موفق نشده بود در را به گشاید،خداحافظی کرد و وارد خانه شد.از راه روی کوچک و تاریک گذشت تا به حیاط رسید.مانند بیشتر وقتها نگاهش را به اطراف دوخت.هیچ چیز تغییر نکرده بود.حیاط کوچک با کافه سیمانی و حوض کوچکش طول و عرض آن به نیم متر هم نمیرسید،سر جایش بر قرار بود.یک لحظه با خود فکر کرد اگر به جای سیمان کفّ حیاط سنگ فرش میشد و حوض چه را به جای سیمان سیاه چرک گرفته،فیروزهای رنگ میکردند چقدر تغییر میکرد.با دیدن متر پدرش که گوشه حیاط پارک شده بود،متعجب شد.هرگز سابقه نداشت پدرش به این زودی برگردد.از فکر اینکه پدرش را میبیند صورتش خندان شد.میدانست که پدرش دوستش دارد.بر خلاف ظن پدرش،پدر با اوو مهربان بود و همیشه اوو را دردانه ی بابا صدایش میکرد.ماهک بند کفشهایش را باز کرد و وارد خانه شد.زینب،ظن پدرش طبق معمول پای بساط چای بود.زیر لب سلام کرد.اوو هم به همان سردی پاسخ داد و نگهش را با سؤ ظن به اوو دوخت وگفت:چرا اینقدر دیر کردی؟ماهک عصبی شد و گفت:هنوز نه شب است.زینب:یک دفعه شب را بیرون میماندی.ماهک:چه کار کنم؟ترافیک بود.مگر من هر شب همین موقع بردمیگردم.زینب:چطور خواهر زده ی من،که با تو دانشگاه میرود،سه ساعت زودتر از تو بر میگردد؟ماهک صورتش از عصبانیت گلگون شد،میخواست جواب بدهد که با دیدن صورت خسته و تکیده ی پدرش سکوت کرد و بدون گفتن کلمهای اضافی به اتاقش رفت.تا وارده اتاق شد،زینب رو به ایرج کرد و گفت:میبینی کی برمیگردد؟تازه بعضی از روزها دیر تر از حالا میاد.وقتی هم که چیزی به اوو میگویم چنان ترش میکند که انگار من مادرش را کشتم.ایرج اه حسرت باری کشید و گفت:کوتاه بیا ظن،چه کار به کارش داری؟من دخترم را خوب میشناسم.اوو از طلا هم پاکتر است.کم به پرر و پایش بپیچ،به خدا گناه دارد.بترس از عطسه جهنم.زأینب دوباره از اینکه شوهرش طرفداری ماهک را کرد،عصبی شد و گفت:چه کارش کردم؟کلفتش نبودم که بودم،برایش مادری نکردم که کردم.دیگر میخواهی،چه کار کنم؟ایرج:دستت درد نکنید.خداوند آن بالا خودش ناظر همه چیز هست.مطمئن باش کار خیر بدون پاداش نمیماند.زأینب:تگر من و بچههایم را برای خانم قربانی کنی باز هم ناراضی هستی.من هر کاری برای اوو میکنم باز دستم نمک ندارد.حتا وقتی به اوو محبت میکنم،گمان میکند دارم با اوو دشمنی میکنم و با چنان تنفر نگاهم میکند که انگار دشمن چندین ساله ی اوو هستم یا مدرسه به دست من کشته شده.ایرج:استقفرلله،این چه حرفی عصر ظن،تو را به خدا کوتاه بیا.میبینی که ناخوش احوالم.کم خون به جیگرم کن.بگذار به درد خودم بمیرم.زأنب:تو با این رفتارت مرا روانه ی گورستان نکنی،نمیمیری.ماهک مانند همیشه صحبتهای آنها را از پشت در اتاق میشنید و نفرتش از زأنب بیشتر میشد.اشک چشمهایش را پاک کرد،بغض سنگین گلو یش را فرو داد و با خود گفت:ا ی خدا کاش مادرم زنده میماند.کتابش را به دست گرفت و از اتاق خارج شد.برادرش سعید که چند سالی از اوو کوچیک تر بود،گفت:ماهک میتوانی این مساله را برایم حل کنی؟من هر چی سعی کردم نتوانستم آن را حل کنم.اوو کتاب را از سعید گرفت و هر دو کنار بخاری نشستند.مانند همیشه با حوصله مسائل را برایش حل کرد،و آن قدر با دقت توضیح داد که کامل توی ذهنش جا گرفت.ماهک دو برادر و یک خواهر سه ساله داشت.خواهر و برادرهایش برعکس مادرشان میانه ی خوبی با اوو داشتند و همیشه با احترام به حرفها ی گوش میدادند.اوو نیز آنها آاا در حد پرستش دوست داشت و هر بر که پول دستش میامد،برای آنها چیزها ای مورد علاقه یشان را میخرید.اوو بعد از این که مساله را برای برادرش حل کرد،رفت و کنار پدرش نشست و با محبت گفت:چی شده که امشب زود برگشتید؟ایرج متقابلا نگاه پر از مهر و محبت خود را به اوو دوخت و گفت:از صبح تا حالا از درد این معده لعنتی به خود میپیچم.بعد از ناهار دیگر نتوانستم تحمل کنم،رفتم پیش رئیس کارخانه و چند ساعاتی را مرخصی گرفتم.اوو با نگرانی که در صدایش بود گفت:چرا دکتر نرفتی بابا جون؟ایرج:چقدر دکتر بروم.هر چی میروم افاقه نمیکند.انگار که داروها حالم را بدتر میکند.ماهک:مطمئنم که نیز به یکسری آزمایشات دارید.فردا بیمارستان هستم.بیأیید آن جا خودم شما را به دکتر میبرم.با این جور مریضیها نمیشود شوخی کرد.باید درست دارمان شوید تا حال شما خوب شود.زینب که با حسادت حرفهای آنها را گوش میکرد با تمسخر گفت:حرف خانم دکتر را گوش بعده.ایرج که پی به حسادت وی برده بود گفت:هزار نفر دتر فدای یک تار مو ی دخترم میکنم.برای دکتر شدن وقت دارد.بگذار لیسانس را بگیرد......)زینب نماند که باقی حرفهای ایرج را گوش کند. استکانها را برداشت و با عصبانیت از اتاق خارج شد.صدای تق و طوق دستش که عصبی ظرفها را میشست تا توی اتاق می آمد.
    ایرج لب باز چیزی بگوید که صدای زنگ تلفن اوو را منصرف کرد و به جای جمله ایه که آماده کرده بود گفت:دخترم گوشی را بردار.ماهک با شنیدن صدای مستانه خیلی خوشحال شد،و بعد از احوال پرسی گرمی که باهم کردند،گفت:هر که صدای احوال پرسی ما را بشنود،فکر میکند که یک سال همدیگر را ندیدیم.مستانه خندان جواب،همین طور است.وقت یک ساعت از تو بی خبر هستم حس میکنم یک سال از تو بیخبر ماندم.میترسم عاشقت شده باشم.ماهک از جمله ی آخر مستانه که با طنز گفت خندید و گفت:اگر تو را نداشتم از تنهای دق میکردم.مستانه:باز چه شده که اوقاتت تلخ شده؟با زینب دست به یقه شودی؟ماهک:نه فقط خسته شدم.باور کن دیگر تحمل این اوضاع را ندارم.مستانه:صدایت را نشنود.ماهک:توی حیاط است،تلفن را آوردم توی اتاقم.مستانه:فکری به نظرم رسید که مطمئنم این طوری از این وضیعت نجات پیدا میکنی.ماهک:امیدوارم.حالا چه فکری است.؟مستانه با خنده گفت:به من تو بیا زن رسول قصاب بشو.اوو هم خندید و گفت:خاک بر سر دیوانت کنم،دوستی مثل تو داشته باشم دیگر نیازی به دشمن ندارم.مستانه:خیلی هم دلت بخواهد،اگر کاری نداری،پاشو بیا اینجا.ماهک:نمیتوانام،بابا برگشته.مستانه:امشب چه زود آمد.ماهک:کمی ناخوش است.طفلک بد جوری معده درد اوو را آزار میدهد.تو بیا اینجا.

  8. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  9. #5
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    مستانه: نمیشود.دختر صدر اعظم اینجاست.
    ماهک خندید.می دانست منظور او از دختر صدر اعظم،زن برادرش است.گفت:
    - چه گیری دادی به آن بیچاره؟مستانه:این بیچارست،یک مارمولکی است که حساب ندارد.چنان خودش را برای من می گیرد که انگار به قول خودش خیلی مد بالاست.حالا خوبه که خانه ی آنها تا خانه ی ما فقط یک کور س راه است.وقتی میگوید،شما چطور میتوانید توی این محلّه زندگی کنید؟هوای این جا خیلی الوده است،آدمهایش یک جوری هستند.انگار که خودش توی لوس آنجلس زنگی میکند.
    ماهک وقتی صدای تغییر یافته ی مستانه را شنید که تقلید زن برادرش را در میاورد،خندید و گفت:
    - نشنود؟
    مستانه: نمیشنود.چنان دارد برای مامان قمپز در می کند که بیا و ببین.فردا ساعت چند میروی؟
    ماهک: مثل همیشه،هفت و نیم.
    مستانه: پس قبل از رفتنت من را با تلفن بیدار کن.
    ماهک:جای میخواهی بروی؟
    مستانه:نه، فعلا که گیر کنفرانس جلسه ی بعد هستم،باید خودم را آماده کنم.
    ماهک:از حالا دلت شئور هفته ی دیگر را میزند؟
    مستانه:خودت که میدو نی،من توی حفظ کردن مشکل دارم.
    ماهک:تو توی همه چیز مشکل داری،مال این استک پروتئین بدنت کم است و نیاز داری با یک قصاب....)
    مستانه:ماهک دارم برات.ماهک با خنده گفت:چرا نگذاشتی حرفم را به آخر برسانم؟
    مستانه:مادر صدا یم میکند، کاری نداری؟
    ماهک:نه برو بسلامت.نگران نباش،فردا بیدرت میکنم.
    بعد از تماس،ماهک تلفن را عصر جاش برگردند.میخواست به بهانه ی خواب به اتاقش برگردد که
    زینب گفت:
    - فردا یک کم زودتر از بیمارستان برگرد مهمان داریم.
    او نگاه متعجب خود را به زینب دوخت و گفت:
    - چه ربطی به من دارد؟مگر مهمانها برای دیدن من میآیند؟
    زینب سعی کرد اخم نکند و آرامش خود را حفظ کند و گفت:
    - خانواده ی برادرم میآیند.میخواهم کمکم بکنی.تنهای از پس کارها بر نمیایم.
    ماهک:با این که وجودم ضروری نمیدانام ولی چشم،زودتر بر میگردم.
    زینب لبخند پیروز مندانه ایبر لب آورد و گفت:
    - حالا برو بخواب،صبح زود بیدار میشوی.او دیگر نأیستد، در اتاقش را بست و چند لحظه بی هدفب در تکیه داد.بعد رخت خواب خود را از توی کمد برداشت و روی زمین پهن کرد و با خستگی روی آن ولو شد.سر و صدای بچه ها نمی گذاشت آرامش داشته باشد.مخصوصا زینب که مدام جیغ و داد می کرد.ناخوداگاه نگاهش به سقف دوخت شد و خیر به تیرکهای سقف فکر کرد:اگر یکی از اژ این ها روی سرم خراب شود،کارم تموم است.خوشش نیامد. و بلافاصله افکارش را عوض کرد و به فردا فکر کرد.اصلا حوصله ی دایی ناتنیهایش را نداشت.از سیروس پسر دائی خود متنفر بود.از نگاههای مشمئز کننده ی او حالش بد می شد.میدانست اگر دیر بیاید زینب تا مدتها با او چپ میافتد و روزگارش را سیاه میکند.خسته تر از آن بود که بیشتر بیدار بماند.خودش هم نفهمید که چطور به خواب فرو رفت.در اتاق دیگر زینب رو به ایرج چرخید و روی آرنج دستش تکیه داد و گفت:
    - میدانی فردا برادرم برای چه کاری اینجا میاید؟
    ایرج با دردی که آزارش میداد گفت:
    - از کجا بدانم؟مگر مثل همیشه برای دیدن ما نمیآید؟
    زینب:چرا اما این بار یک کمی فرق میکند.
    ایرج:چه فرقی؟زینب:برادرم میخواهد از ماهک برای سیروس خواستگاری،کند.ایرج چنان یکیهای خورد که درد خود را فراموش کرد،اما سعی نمود جولی زینب عکس العمل واقعی از خود نشان ندهد،فقط گفت:
    - مگر نمیدانی ماهک درس میخواند؟
    زینب گفت:درس درس،درس بخواند که چه کند؟میخواهد کجا را بگیرد؟
    ایرج:باید نظر خودش را بدانیم.من که نمیتوانام از جانب تصمیم بگیرم.
    زینب:چرا ننیتونی؟ماهک فقط به حرف تو گوش میدهد.هر چی که تو بگویی او آن را عمل میکند.اگر از او بخواهی،حتما به این ازدواج تن میدهد.
    ایرج:هرگز من این کار را نمیکنم.حرف یک روز و دو روز که نیست،یک عمر زندگی است.
    زینب:منظورت چیست؟ یعنی تو فکر میکنی خواستگاری بهتر از سیروس برایش پیدا میشود؟
    ایرج:نه،منظور من این است که شاید ماهک از او خوشش نیاید.
    زینب:خیلی بی خود میکند.پسر مثل دسته ی گول،دیگر چه میخواهد؟
    ایرج:سیروس حتی یک کلاس هم ندارد،اگر یک کتاب به او بدهیم آن را سر و ته میگیرد.
    زینب:پس تو ناراضی هستی؟
    ایرج که فهمید باید احتیاط کند،بر خلاف میل باطنی خود گفت:من از خدا میخواهم ماهک عروس برادر تو بشود.حالا تا فردا ببینم چه پیش میاید،یک سیب را بندازی هوا ،تا بیاید پائین هزار جور میچرخند.برای این قضیه هم نمیتوانم تصمیم بگیرم.فردا در مردش بحث میکنیم.زینب با عصبانیت پشت خود را به او کرد و پتو را روی صورتش کشد و گفت:
    - همه ی زندگی تو شده ماهک،انگار نه اگر که ما هم آدم هستیم.ایرج آشفته تر از آن بود که جواب او را بدهد،خوابش میامد اما فکر و خیال ماهک نمی گذاشت خواب به چشمهایش برود.از آینده ی او میترسید.نمیدانست چه پیش میاید.بعد از یک و دو ساعت که گذاشت و مطمئن شد که زینب خواب است،بلند شد و بی صدا به اتاق ماهک رفت و آرام او را صدا زد.
    او بلافاصله بیدار شد و سر جایش نشست و با نگرانی گفت:اتفاقی افتاده؟
    - نه دخترم ببخشید که از خواب بیدارت کردم،میدانم که الان وقت مناسبی برای صحبت کردن نیست،اما چه کنم که چاره ای نداشتم.اگر النبا تو حرف نمیزدم،فردا جلوی زینب نمیتوانستم با تو حرف بزنم.
    ماهک بلد شد و برق اتاق را روشن کرد و گفت:چی شده بابا؟حتما میدانی که فردا مهمان داریم؟زینب به تگفته که زود تر برگردی؟
    ماهک:خیالت اسوده باشد بابا،من زود بر میگردم،و توی کارها تا آنجایی که از من بر آید،کمکش میکنم.به خاطر همین تا این وقت شب بیدار ماندید؟
    ایرج:نه دخترم بحث زود آمدن تو نیست.این مهمانی یک مهمانی معمولی نیست.
    ماهک:منظور شما چیست؟
    ایرج:آنها فردا برای خواستگاری از تو میآیند.
    ماهک:خواستگاری؟
    ایرج:آره،میخواهند تو را برای سیروس خواستگاری کنند.میدانم که تو مخالف این خواستگاری هستی،خود من هم ناراضی هستم،فقط نمیدانم چطوری با این موضوع برخورد کنیم.میفهمی که چه میگویم؟ نمیخواهم اوضاع خانه از این که هست بدتر شود.من جلوی زینب مجبورم که وانمود کنم راضیم.دخترم یک وقت خوام نشوی و تن به این وصلت بدهی.من با بدبختی تو را به این جا رساندم.تا یک سال دیگر به امید خدا یک خانم مهندس آرشیتکت میشوی،آن وقت بگذارم زن آدم بی سر و پا شوی.مگر از روی نش من بگذارد که دستش به تو برسد.
    ماهک از این که میدید که پدرش به فکر آینده ی ستز خوشحالی چشمهایش پر از اشک شد.
    دست پدرش را بوسید و گفت:خیلی دوستت دارم بابا،فدای مهربانیهای شما بشوم.آن قدر که شما به من محبت میکنید،هیچ پدری به فرزندش محبت نمیکند.
    - روم سیاه دخترم خیلی دلم میخواهد آن طور که شایسته ی توست با تو رفتار کنم،اما خودت که زینب را میشناسی،فورا حسودی میکند و هزاران بدبختی دیگر به دنبال خود دارد.بگذریم از این قاضیا،میخواستم به تو بگویم که به خانه برنگردی.
    ماهک با تعجب گفت:چرا؟
    ایرج:اگر نباش خیلی بهتر است،با مستانه تماس بگیر و با او هماهنگ کن که شب پیش او بمانی.
    ماهک:پس زینب چه میشود؟
    ایرج:از بیمارستان زنگ بزن و بگو به تو مرخصی ندادند وب هم مجبوری بمعنی.اگر بگو شیفته شب هستی باور میکنند.من فردا سر کار نمیروم،زنگ بزن خودم برمیدارم.باقی کارها را بسپر به من.فقط به آن چیزی که گفتم عمل کن.
    ماهک:آخه این طوری او خیلی ناراحت میشود و بیشتر با من چپ میافتد.
    ایرج:اهمیت نده.همین طوری هم میانه شما با هم خوب نیست.نمیخواهم از او طرفداری کنم،ولی او آنقدر هم آدم بعدی نیست،قلبا آدم دلسوزی است و خیلی هم تو را دوست دارد،فقط به علاقه ی بین من و تو حسادت می کند و می بیند من تو را از بچه ها ی دیگرم و همه کس بیشتر دوست دارم،حسودیش میشود.دخترم تو که تا حالا با او کنار آمدی،چند سال دیگر هم دندان روی جیگر بذار.به امید خدا موقعیت خوبی برات پیش اومد،ازدواج می کنی و میروی پی زندگیت.فقط این را اویز ه گوشت کن تو باید با یک آدم تحصیل کرده ازدواج کنی.خوب دخترم،بگیر بخواب.فقط فراموش نکنی که به تو چی گفتم.ایرج لامپ اتاق دختراش را خاموش کرد و از اتاق خارج شد.می دیش بدجوری درد گرفته بود.باز هم به سراغ شربت معده رفت.هر چند که هیچ کدام از داروها افاقه نمیکرد.ولی کمی راحت تر شد بود که با ماهک صحبت کرده بود.

  10. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  11. #6
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    ماهک وقتی از خوب بیدار شد.برعکس روزهای پیش دید که زینب صبحانه را آماده کرده و با روی خوش گفت:تا صورت را بشوی چای هم دم میکشد.ماهک سعی کرد از او تشکر کند،اما از بس دلهر داشت،نتوانست چیزی بگوید.وقتی خواست وارد هیات شود،زینب باز هم به زبان آمد و گفت:یک چیزی سر دشت بنداز،عرق کردی،این طوری بیرون بروی میچای.او کاپشن را از روی چوب رختی برداشت و وارد هیات شد.وقتی با آب سرد لوله صورتش را شست،لرز کرد.دوباره که وارد خانه شد کنار بخاری رفت و دست خود را روی گرمأ مطبوع بخاری گرفت.هیچ اشتهای به خوردن صبحانه نداشت.اما مجبور بود بخاطر اینکه زینب ناراحت نشود،پای سفر بشیند.نان سنگک تازه با پانی و چای شیرین اشتهای او را برانگیخت.آخرین لقمه را که بدهان گذاشت،زینب گفت:یادت نرود که زود برگردی،باید همام هم بروی.ماهک:من که دیروز همام بودم.زینب:موهایت از بس زیر روسری و مقنعه میماند زود چرب میشود.با صدای گریه ستاره زینب بلند شد،و ماهک نفس راحتی کشید و با شتاب به اتاقش رفت.و با همان شتاب لباس پوشید و بیک خدافظی کوتاه از در خارج شد.برف به نرمی از آسمان میبارید.سردی دانهها برف برایش لذت بخش بود،انگار این طوری از التهاب درونیش کاسته میشد. اتوبوس به موقع رسید.ماهک تا روی سندلی جا گرفت تمام فکر و حواسش،پیش مهمانی بود و نمیدانست باید چه کند و چه تصمیمی بگیرد.میدانست اگر حرف پدرش را گوش نکند او از دستش ناراحت میشود،آن وقت با زینب چه میکرد.از عکس عمل او لرزه بر اندمش افتاد و ناخود آگاه چشمهایش را بست و به گذشتهها فکرکرد.به روزهای که بیبی زنده بود.چقدر دلش برای او تنگ شد بود. تا وقتی او زنده بود ،رفتار زینب با او خیلی خوب بود،چون جلوی بیبی زینب جرات نمیکرد با ماهک بداخلاقی کند.ماهک سال دوم دبیرستان بود که بیبی دارفانی را وداع گفت.مرگ او برایش بدترین و تلخترین خاطره ی زندگیش به حساب میامد.بیبی تنها کسی بود از وقتی که دنیای اطرافش را شناخت در آغوش او خوابید بود و فقط او را دیده بود و هر بار که به موهای گیس شدهی سفیده بیبی و آن چادر نماز زیبأش نگاه میکرد،به آرامش میرسید.افسوس که این آرامش را زود از دست داد و دنیا به او وفا نکرد و بیبی را برای همیشه از او گرفت.با مرگ بیبی مجبور شد با زینب زندگی کند و از آن روز چه لحظههای تلخی را پشت سر گذشته بود.ماهک با صدای ترمز دستی ی اتومبیل چشمهای خود را باز کرد و به خود آمد.احساس سرما کرد،دستکشهایش را از کیف بیرون آورد و به دست کرد.از اتوبوس که پیاده شد مسیر بعدی را با تاکسی رفت.هر چه به بالای شهر نزدیکتر میشد شدت برف بیشتر و هوای سردتر میشد.با توقف تاکسی کریه را از کیفش بیرون درآورد و باقی ماند را از رننده پس گرفت و از تاکسی پید شد.باید مسیر کوتاهی را پیاده میرفت تا به بیمارستان میرسید.از بیمبالاتی خود عصبانی شد که چرا چترش را نیورد.کلاه پالتو یش را سر کرد.خزه ها ی اطراف کلاه به او زیبأ خاصی میبخشید.قد بلند و کمر باریکش توی پالتو شیک و تازه آاش جلب توجه میکرد.همیش دوست داشت شیک به پوشد.با صدای بوق اتومبیلی که از پشت سر شنیده میشد به صورت گام هأش افزود و متوجه شد که وسط راه قرار گرفته است.از بس سطح خیابان لیز بود،مجبور شد با احتیاط گام بردارد که لیز نخورد.برای لحظه ی کوتاه ایستد،دوباره صدای بوق اتومبیل را صحنید،ب قیافه ای مظلوم برگشت و نگاه کوتاهی به راننده انداخت و بسر از او عذر خواهی کرد و سعی نمود خود را زودتر به پیاده رو برساند.راننده با دیدن او حسابی گیج شده بود،انگار که وسعت اینهمه برف یک گول بهاری روییده بود.با کنجکاوی به او نگاه کرد،و با خود گفت:عجب لبتی است.با صدای راننده ی پشت سرش که فریاد زد:حواست کجاست؟خوابی؟آقا راه را گرفتی.اتومبیل را به حرکت در آورد.اما هنوز گردنش کج بود وبه ماهک چشم داشت.او نیز بی تفاوت به دنیا اطرافش،وارد بیمارستان شد و طبق معمول به قسمت اورژنس رفت،با پرسنل کادر احوال پرسی کرد و به رختکن رفت.تا خواست دکمه ی پالتوهایش را باز کند،فریما یکی از همکارهای او وارد رختکن سود.ماهک گفت:میبینی چه برف قشنگی میاید؟فریما:آره ولی قشنگ تا از برف دیدن تو با این پالتو ی قشنگ است.با این پالتو خیلی قشنگ شدی.
    ماهک با لبخندی مهربان گفت:به چشم تو زیبا میام.چشمهای خوشگلت مرا زیبا میبینند.فریما که همیشه زیبا ی او را میستود گفت:باور کن فقط نظر من نیست.وقتی از در آمدی تو همه ی نگاهها بسوی تو چرخید.ماهک تو کألی زیبا هستی.ماهک:به پای خوشگلی ی تو که نمیرسم،بگذار از این حرف ها،بگو بدانم وضعیت آاورژانس چطور است؟من هم پیش پای تو رسیدم،فکر کنم روز شلوغ و پر کاری خواهیم داشت.ماهک یونیفرم سفیدش را پوشید و به اتفاق فریما از وارد آاورژانس شدند،و کارهای را که به آنها مربوط میشد را با صبر و حوصله انجام دادند.در فرصتی مناسب او به قسمت دیگر بیمارستان رفت.تصمیم داشت هر طوری شده با رئیس بیمارستان صحبت کند و او راضی نماید که روزهای جمعه هم بتواند به بیمارستان بیاید.در دلا دعا میکرد که رئیس بیمارستان تقاضای او را بپذیرد.هر طور بود با استرس وارد اتاق رئیس شد و همان طور که صحنید بود،او را انسان بسیار متواضع و مهربان دید،برای شروع خوب بود.آقای تابنده از او خواست بشیند.هر بار که او سرش را پائین میانداخت به او زول میزد.چهره ی او بنظرش آشنا آمد و فکر کرد او را جای دیده است.حواسش را به او داد و خوب به حرفهایش گوش سپرد.حرفهایش منطقی بود و نمیتوانست مخالفت کند.میخواست به او بگوید که با امدنش مشکلی ندارد که در باز شد.ماهک بدون توجه به مردی که وارد اتاق شد،چشم به دهان آقای تابنده دوخت.و او با اشاره ی دست به مردی که وارد اتاق شد فهماند که بشیند و بعد روش را به طرف ماهک گردند و گفت:از نظر من مشکلی برای آمدن شما نیست.شما فرمودید دانشجو هستید؟ماهک:بله،البته دانشگاه فقط دو روز از وقت مرا میگیرد.دکتر:شما در شته ی پرستاری تحصیل میکنید؟ماهک:خیر من مهندسی ارشیتک میخوانم.آقای تابنده با تحسین نگاهی کرد و گفت:احسن به شما.امیدوارم کار در بیمارستان شما را از هدف اصلی خود دور نکند.ماهک:مطمئن باشید جناب رئیس،من شبها بیکارم و جز درس خندان کار دیگری ندارم.در طول عمرم اولین دفعه است که با آدمی مثل شما برخورد میکنم.رشته ی کاریت یکی از بهترین شتههای اجتماع کنی ی ماست.با این حل شما علاقمند به کار بهیاری هم هستید.واقعاً جای تحسین هم دارد.پشتکار خوبی دارید.وقتی جوانهای مثل شما را میبینم واقعاً لذت میبرم.ماهک از خوشحالی روی پا بند نبود،اما به ظاهر خونسرد و بیتفاوت بود و بدون نیم نگاهی به مردی که رو به روی او روی مبل نشسته بود کند،از آقای تابنده تشکر کرد و از اتاق خارج شد.با رفتن او آقای تابنده رو به پسرش کرد و گفت:کاری داشتی پسرم؟مبین که دیدن ماهک او را حسابی گیج کرد بود به کلی فرموشکرد که برای چه کاری به اتاق پدرش آمد بود،گفت:فقط آمدم حالی از شما بپرسم.ممنون پسرم،دیشب کی برگشتی؟مبین:آخر وقت بود.مگر خنوم بزرگ ول کن بود،میگفت باید شب این جا بما نی.خوب میماندی.مبین:آخر لباسم برای امروز مناسب نبود.با تلفنی که منشی به اتاق آقای تابنده وصل نمود،مبین از فرصت استفاده کرد با تکان سر از اتاق پدرش خارج شد.
    تمام فکر و حواسش پیش دختری بود که امروز برای اولین بار جلوی اتومبیلش ظاهر شده بود بعد او را در اتاق پدرش دیده بود.تا بحال پیش نیامده بود اینطوری جذب دختری شود،اما حالا طوری جذب او شده بود که قادر به فکر کردن و تصمیم گرفتن نبود.از حرفهای که بین او و پدرش ردّ و بدل شد،فهمید که در همین بیمارستان کار میکند،اما نمیدانست در چه بخشی مشغول به کار است.





  12. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  13. #7
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    ماهک هنگامی که تزریق سرم بیمارش به پایان رسید در کنار فریما قرار گرفت گفت:اصلا فکرش را نمیکردم که اقای تابنده قبول کند.فریما:چرا قبول نکند،خوشگلی مثل تو برسرش منّت گذشته و با او هم کلم شده.

    ماهک:برو بابا توهم که هر چی میشود به پای سر و ظاهر من میگذری.او حتا موقع حرف زدن،به جای نگاه کردن به من به میز جلویش نگاه میکرد.فریما:بیسلیقه.ماهک:دخ ترت را پیش کی گذاشتی خانم با سلیقه؟فریما:امروز بردمش پیش مامانم.به خدا تا مجردی راحتی،تا این جا هستم مدام دلشور دارم که یک موقع اتفاقی برایش نفتد.ماهک:مطمئن باش مادرت و مادر شوهرت بهتر از تو از او مراقبت میکنند.


    فریما:میدانم اما دکم میخواست سعید اجازه میداد که او را مهد میگذشتم.ماهک:با این که در این زمین تجربه ی ندارم،اما مطمئنم مهد جای مناسبی برای بچه نیست مگر اینکه مجبور باشی.با آمدن مریض جدید به آاورژانس حرفهای آنها خاتمه یافت.بیمار کودک یک ساله بود که یک تیکه سیب در گلویش گیر کرده بود.البته طوری نبود که او را خفه کند اما اذیتش میکرد.مادر و پدرش حسابی ترسیده بودند.بلافاصله دکتر تابند را که دکتر داخلی ی آاورژانس بود را پیج کردند،تا آمدن دکتر ماهک دستکش به دست کرد و بچه را دمر و آرام انگشتش را داخل گلوی بچه فرو برد.حالت تهوع به او دست داد و شروع کرد به استفراغ کرد که باعث شد تیکه ی سیب هم از گلوی او خرج شود و تازه شروع کرد به گریه کردن.مادر بچه از ماهک تشکر کرد و گفت:باور کنید از بس انگشت توی گلوش کردم تمام گلوش زخم شده،ولی تکه ی سیب خرج نشد که نشد.ماهک:باور کنید من هم به این کار وارد نیستم،چون وظیفه و شغل من چیز دیگری است،این کار را از مادر بزرگم یاد گرفتم.با آمدن دکتر اطفال و داخلی،ماهک از تخت فاصله گرفت،دکتر بر دیگر با دیدن ماهک از خود بی خود شد،هر طور که بود زهرش را حفظ کرد و به جای این که از پدر و مادر کودک بپرسد از ماهک توضیح خواست.مشکل چیست؟در پایان گفته های ماهک دکتر معاینه ی از کودک به عمل آورد و با لبخند گفت:در واقع شما او را معالجه کردید.شما خانم؟ماهک:دلفانی.
    مبین:تاحالا شما را این جا ندیده ام؟فریما به جای او جواب داد:معمولا روز های که شما به بیمارستان میاید.خانم دلفانی نمیآید.مبین در حالی موشکافانه ماهک را نگاه میکرد گفت:درست میگیید من امروز به جای دکتر ستوده آمدم واگر نه شیفت کاری من فرداست.به هر حال سعادتی بود که با شما آشنا شدم.ماهک با گفتن:ممنونم.به بهانه ی سر کشی از بیماران آن جا را ترک کرد.مبین بارهٔ دیگر بچه را معاینه کرد و از آاورژانس خارج شد.با رفتن او فریما رو به ماهک گفت:بنظرت دکتر تابنده چه طور آدمی میاید؟ماهک:معمولی،مثل دکترهای دیگر.فریما:یعنی هیچ فرقی نمیکند؟ماهک:زیاد دقت نکردم.فریما:پس این بر که او را دیدی بیشتر دقت کن،چون مطمئنم به زودی در ردیف خواستگار هیات قرار میگیرد.ماهک:باز شروع کردی؟فریما:نددیدی که چطوری میخ تو شده بود؟ماهک:امان از این اصطلاحهای تو.من اگر میخواستم بگفته ی تو به این میخ شدنها توجه کنم تا حالا اینطور سیخ نماند بودم.
    فریما خندید و گفت:با مزه،مزه می پرانی؟ماهک:نه خیلی هم جدی گفتم.فریما:به خدا مثل آدمهای عاشق به تو نگاه میکرد.ماهک:حرف هیات خنده دار است.با یک نگاه؟فریما:ولی طوری تو را نگاه میکرد که انگار سال هست تو را میشناسد.ماهک:این برداشت توست.این آقا با رئیس بیمارستان نسبتی دارد؟فریما:آره پسرش است.ماهک:راست میگویی؟فریما:دروغ چرا.نظرت راجبش برگشت؟ماهک:نه باور کن ذره ی برام اهمیت ندارد.فریما:میدانم،تو در سنگ دلی حرف اول را میزانی.ماهک:نکنه انتظار داری هر که این طور نگهم کرد برایش غش و ضعف بروم یا عاشقش شوم؟

  14. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  15. #8
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    فریما:چی شد؟ماهک:پاک فرموش کردم.من باید با منزل تماس بگیرم.ماهک به بهانه تلفن از فریما جدا شد.همون طور که پیش بینی میکرد پدرش به تلفن پاسخ داد و آنطور که شب پیش برنامهریزی کرد بودند صحبت کردند.یکی دو ساعت باد از تماس که با منزل گرفته بود،بردرش سعید تنس گرفت و با گریه و التماس از او خواست که شب آن جا نماند،گفت:نمیدانی حال مامان چقدر بد است.با بابا یک ساعت تموم دعوا کردند و همه ی زمین و زمان را به همریختند.تو را بخدا به خاطره ما برگرد.بگذار مامان کم دعوا راه بندازد.حتا ستاره ی بیچاره را هم به باد کتک گرفته.نمیدانی که چقدر عصبانی است.ماهک در حالی که اشک در چشم هاش جمع شده بود و صدایش از غصه میلرزید،گفت:باشه عزیزم من همین الان برمیگردم.و یک راست به رختکن رفت،لباسهایش را عوض کرد و به فریما گفت:من مجبورم یکی دو ساعت زودتر به خانه برگردم.فریما با نگرانی گفت:اتفاقی افتاده؟کسی طوریش شده؟ماهک مجبور شد به دروغ متوسل شود:بابام حالش بهم خورده.فریما:نگران نباش،انشالأ که چیزی نیست.گار کمکی از من بر میاید بگو،خودت میدانی که با جان و دل میپذیرم.ماهک او را بوسید و گفت:ممنون از این همه مببتت نسبت به من داری،مطمئن باش اگر به کمکت نیز داشتم حتما خبرت میکنم.فریما:مرا از خودت بی خبر نگذار،حتما با من تماس بگیر.ماهک با عجله بیمارستان را ترک کرد.هنوز سر خیابان نریسد بود که اتومبیلی پشت سرش بوق زد.وقتی رویش را برگرداند با دکتر تابنده رو به رو شد.هنوز حرفهای فریما توی ذهنش بود.برای اولین بر توی زندگیش سعی کرد با دقت به جنس مخالف نگاه کند،اما از نگاه او واهمه پیدا کرد و به سرعت سرش را پائین انداخت.او شیشه ی ماشین را پائین کشید و گفت:سوار شید خانم دلفانی،تا جای شما را میرسانم.ماهک:مزاحم شما نمیشوم.مبین:این چه حرفی است؟وظیفم را اجرا میکنم.ماهک ناراضی سوار شد و وقتی اتومبیل به حرکت در آمد،آرام گفت:همین که مرا تا سر خیابان برسانید،کافی است و خیلی به من لطف میکنید.مبین:مسیر بعدی شما کجاست؟ماهک:مطمئنم که به مسیر شما نمیخورد.مبین دانست او دوست ندارد او سوار اتمبیلش باشد،گفت:هر طور که میل شماست،به هر حال خوشحال میشدم که شما را به مقصد برسانم.ماهک:راضی به زحمت شما نیستم.سر خیابان که رسیدند مبین از جیب پیراهش کارت ویزیت خود را بیرون آورد و گفت:اگر به درد شما نخورد،بدرد بچههای فامیل شما میخورد،البته امیدوارم که هیچ بچه ی مریض نشود.ماهک:من هم امیدوارم.ماهک کارت ویزیت را از او گرفت و تشکر کرد.مبین هم با خداحافظی کوتاهی به سرعت آنجا ترک کرد تا او معذب نباشد.با رفتن او ماهک تازه جرات کرد که به کارت نگاه کند.بوی ادکلن خوش بویی از کارت به مشام میرسید،بی اختیار چند بار کارت را بویئد و با خود گفت:چه ادکلن خوش بویی استفاده کرده. و بار دیگر کارت را برگردند و به اسم کوچک او نگاه کرد و زیر لب گفت:مبین،چه اسم روان و بمسما ایی.کارت را در کیفش جا داد و ذهنش باز درگیر مسائل خانه شد.نمیدانست الان که برمیگردد عکس عمل پدرش چیست و زینب چه میگوید.قاب از این که وارد خانه شود زنگ در خانه مستانه را زد.مستانه به عادت همیشه با موهای درست کرد و آرایش کم رنگ مقابلش قرار گرفت و گفت:این موقع روز این جا چه کار میکنی؟ماهک همه ی مجرا ی دیشب را تعریف کرد و گفت:به دادم برس مستان.مستانه:نباید برمیگشتی،ماهک.ماهک:حالا که میبینی برگشتم،بگو چی کار کنم.مستان:حواست را جمع کن گول نخوری.ماهک:مگر بچه هستم.مستان:میخواهی همراهت بیام؟ماهک:نه،فقط تند تند به من تلفن بزن.تلفنت به من آرامش میدهد.مستان:تلفن من که چیزی را حل نمیکند.ماهک:نمیدانم،به خدا پاک گیج شدم،عقلم به جای نمیرسد.مستان:این سیروس بدقواره چه طور به خودش اجاز داده که به خواستگاری تو بیاید؟ماهک:مطمئن باش الان هم خودهایش را سر تر از من میداند.خاک بر سر حتا بلد نیست اسم نحس خودش را بنویسد یا دو کلمه حرف درست و حسابی بزند.مستان:اسم نوشتن و حرف زدن تو سرش بخورد.دستمال دور دست پیچیدن و چاقو کنار پا گذاشتنش را کنار بگذار،مدام آب بینیش را بالا میکشد و از همه بدتر،توف کردن توی کوچه و خیابانش.ماهک خندید و گفت:این خواستگار عزیز بنده چقدر خوبی داشته و من نمیدونستم.مستان میدانست که بیشتر وقتها که ماهک عصبی میشود،می خندد،گفت:به جای خندیدن به فکر چاره باش.
    ماهک:من که آب از سرم گذاشته،این یکی هم روش.مستان:چرند نگو،حواست باشه لباس خوشگل نپشی.ماهک:اختیارداری میخوام موهایم را شینیون درست کنم.مستان:از توی دیوانه این کار بعید نیست.فردا تو را حلقه به دست ببینیم.ماهک:هیچ هنوز معلوم نیست.مستانه:صد رحمت به خواستگار قصاب خودم.ماهک:تو همز آب گلٔ آلود ماهی بگیر،من رفتم،برایم دعا کن.مستان:که بمیری و هلوایت را بخورم.ماهک:اگر این طور بشود که اقبال بلندی دارم.ماهک از مستانه جدا شد و با کیلید در را باز کرد،زینب پای هوض مشغول لباس شستن بود،با دیدن او متعجب دست از کار کشید،نگاهش را به او داد و گفت:تو برگشتی؟ماهک سعی کرد لبخند بزند و گفت:مگر صبح به شما نگفتم که زود برمیگردم.زینب:چرا،ولی آخه....)ماهک:اتفاقی افتاده؟نباید برمیگشتم؟زینب:نه چه اتفاقی.،تازه خیلی هم خوشحال شدم زود برگشتی.همام را برایت روشن کردم،اول برو دوش بگیر بعد به تو میگم چه کار کنی.ماهک میخواست وارد خانه شود،که با صدا ی زینب ایستاد.او گفت:یکی از دوستهای دانشگاهیت تماس گرفت،شماره تلفنشو یادداشت کردم.ماهک:خودش را معرفی نکرد؟زینب:چرا،اسم عجیب و غریبی داشت،پائین شماره تلفن یادداشت کردم.ماهک بلافاصله به سراغ تلفن رفت و ورقه ی یادداشت را برداشت.زیر تلفن با خط خرچنگ قورباغه ایی نوشت بود،لیعا.متعجب شد و با خود گفت:یعنی با من چی کار داشته که این موقع تماس گرفته.تا شماررا گرفت خود لیعا جواب داد و بعد از احوال پرسی گفت:دیروز توی دانشگاه میخواستم با تو صحبت کنم.با خودم گفتم شاید دوست نداشته باشی دوستهایت از این قضیه چیزی بفهمند.ماهک با تعجّب گفت:چه قضیه ایی؟لیعا:راستش گفتن آن یک کمی برایم دشوار است،اما خوب چاره ایی ندارم.میخواستم بگویم اگر تو مایل به ازدواج هستی از تو خواستگاری کنم.ماهک خندید و گفت:برای خودت؟لیعا هم خندید و گفت:مگر اشکالی دارد؟چه عرض کنم؟لیعا:از شوخی گذشته برای برادرم میخواهم خواستگاری کنم.بردارم که چند بر مرا به دانشگاه رسانده تو را دیده از تو خیلی خوشش آمده.البته خیلی وقت است که به من گفته که با تو صحبت کنم،اما من نمیدانستم چه بگویم و از کجا شروع کنم.خوب حالا نظرت در این مورد چیست؟ماهک:شاید اگر بگویم که امشب خواستگار دارم باورت نشود.لیعا:جدی میگویی؟ماهک:آره،طرف از فامیلهای ماست.لیعا:چه کار است؟ماهک به یاد بی کاری و علافی سیروس افتاد و گفت:مهندس راه و ساختمان است.لیعا:پس تقریبا هم کار هستید.ماهک میخواست بگوید که او فقط راه میرود و ساختمانها را نگاه میکند،اما لیعا اجازه ی حرف زدن به او نداد و گفت:بردار من فقط یک کارمند ساده ی اداره ی ثبت و اسناد است و وضع مالی مناسبی هم ندارد،خیلی ساده و معمولی.من میدانستم که تو قبول نمیکنی.تو زیبا هستی و موقعیتهای خوبی هم سر راهت قرار میگیرد،مطمئنم هرگز نیمیای با یک فرد معمولی زندگی کنی.ماهک یاد تیپ و سر وضع سیروس افتاد و با خود گفت:مثلا سیروس یکی از خواستگارهای استثنا ایی من است.به لیعا جواب داد:من اصلا به مادیت فرد توجه نمیکنم.باور کن بحث این چیزا نیست که توی ذهن تو میچرخد.من فعلا تصمیم به ازدواج ندارم،حتا با این شخصی که قرار است امشب به خواستگاری من بیاید،جواب منفی میدهم.لیعا:اگر موقعیت خوبی دارد.چرا جواب منفی میدهی؟ماهک:فعلا که میدانی.درسم تمام نشده.لیعا:فقط یک سال دیگر مانده.ماهک:میخواهم ادامه تحصیل بدهم و قر از درس نمیخواهم به چیز دیگری فکر کنم.ماهک بعد از تماس تلفنی بلند شد که به اتاقش برود،زینب هم در این هنگام وارد شد و دستهایش را روی گرما ی بخاری گرفت و گفت؛چی کارت داشت؟ماهک میخواست بداند عکس عمل او چیست جواب داد:از من برای برادرش خواستگاری کرد.زینب اخم هأش را در هم کشید و چادری را که به کمرش بسته بود را باز کرد و از نو بست و گفت:تو چه جوابی به او دادی؟ماهک:گفتم که فعلا تصمیم به ازدواج ندارم.زینب:چرا اتفاقا دیگر وقت آن رسیده که ازدواج کنی.ماهک:خودم هم میدانم،اما این خواستگار موقعیت مناسبی نداشت.زینب:مگر چه کارست؟ماهک که دید موقعیت خوبی است که حرف دلش را بزند ،گفت:طرف یک کارمند ساده است.فقط دیپلم دارد.و به دروغ اضافه کرد:البته اینطور که دوستانم میگفت،از خودش خانه و اتومبیل دارد.اما من حاضر نیستم با کسی که سوادش از خودم کمتر باشد،ازدواج کنم.رنگ از رخساره زینب پرید و گفت:دیگر خیلی افاده میفروشی.ماهک:ببخشید،به شما که نفروختم.طرف من خواستگارم بود.در این مورد که دیگر خودم میتونم تصمیم بگیرم.

  16. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  17. #9
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    در همین هین ایرج وارد شد و بددن ماهک پاهایش به زمین چسبیدند.زینب نگاه پیروز مندانه ایی به او انداخت و بدون حرف به آشپز خانه رفت.ایرج نگاه شماتت برش را به دخترش دوخت و گفت:دیشب به تو چی گفتم؟ماهک سرش را پائین انداخت و گفت:متاسفم،نتوانستم ناراحت شما و بچهها را تحمل کنم.ایرج با عصبانیت ولی آهسته گفت:گور بابای من و بچه ها.دختر تو چرا به فکر آینده نیستی؟ماهک:هستم.ایرج:این طوری؟ماهک:مطمئن باشید.ایرج:حتما فکر همه جا را کردی.از حالا گفته باشم که من دیگر نمیتوانم در این مورد کمکی به تو بیکنم.ماهک:میدانم.این مشکل را فقط خودم میتوان حل کنم.ایرج:این پلاستیکهای میوهها را ببر لب هوض بشور،ببینم چه خاکی میتونمسرم بریزم،ایی خدا من چه گناهی مرتکب شدم که باید این همه زجر بکشم.ماهک شرمند،از روی پدر پلاستیکها را برداشت و لب هوضسردی آب لوله در آن وقت دست او را بیحس کرده بود.
    و توی برد. میتوانست انگشتان سرما زدههایش را روی میوه بکشد.بی اختیار اشکاش جاری شد،و با خود گفت:آخ که اگر مادرم زنده بود انقدر من سختی نمیکشیدم و پدرم هم انقدر زجر نمیکشید.تف به این روزگار که هر چی میکشم از دست این است.ماهک تا آمدن مهمانها در کارها به زینب کمک کرد.در واقع عمده ی کارها بعهده ی او بود و زینب فقط ناظر بود،اما با آمدن مهمانها دیگر نگذاشت او دست به کاری بزند و از او خواست که به جمع مهمانها بپیوندد البته این از هر شکنجه ایی برای ماهک بدتر بود.هر بر که سیروس به او خیر میشد،احساس میکرد نمیتواند نفس بکشد،متوجه شد که پدرش هم از حضور او در جمع ناراضی است.اخر سر به بهانه ی این کخهر کوچکش را ببرد بخواباند از او خواست که جمع را ترک کند.ماهک نیز از خدا خواسته بلافاصله ستاره را بغل کرد و به اتاق برد.ستاره سعی میکرد به هر نحوی که شده از دست او فرار کند.دلش میخواست به شلوغی جمع برگردد.اتاق ساده و خلوت حوصله ی او را سر میبرد.ماهک سعی کرد او را سرگرم کند،کیفش را در آورد و گفت:ببینم توی کیفم چی دارم که به خواهر خوشگلم بدم.ستاره که میدانست همیشه یک چیزی برای او توی کیف خواهرش پیدا میشود ساکت شد و چش به دست او دوخت که ببیند چه از داخل کیف بیرون میاید.با دیدن شکلات لنخندی بر لبش نشست و دستش را برای گرفتن شکلات دراز کرد،شکلات را گرفت و خیالش راحت شد و بر دیگر روی پاهای خواهرش دراز کشید.ماهک هم بر دیگر او را آرام آرام تکان داد.در کیفش هنوز باز بود و کارتی که دکتر تابنده به او داده بود توی کیفش جلب توجه میکرد.بدن این که بخواهد به او فکر کرد.چهر ی او در نظرش آمد،اما با دیدن سیروس که بدون اجازه و بدون در زدن وارد اتاق شد،دکتر تابنده را فراموش کرد.سیروس در حالی که لبخند مضحکی بر لب داشت گفت:اجازه هست؟ماهک بدون این که به او نگاه کند،گفت:شما که نیز به اجازه ندارید.همانطور که بدون اجازه وارد شدید بدون اجازه هم بشینید.سیروس خندید و دندانهای کثیف و کرم خوردش را به نمایان گذشت.ماهک با دیدن این صحنه چندشش شد و گفت:عمه خانم تان شما را فرستاده؟سیروس خودش را جا به جا کرد و گفت:انگار شما در جریان نیستیت؟او خواست لب باز کند،که در باز شد و زینب خندان وارد شد و گفت:ماهک جان ،فرصت نشد که به تو بگویم که داداشم بر سر ما منّت گذاشته و ازتو خواستگاری کردند.ما سیروس را فرستادیم توی اتاق که باهم حرف بزنید.البته مطمئنم نیازی به گفت و گو نیست.چون مشکلی صد راه شما نیست.ماهک وااا رفت.احساس کرد کلّ اتاق به دور سرش میچرخد.زینب با همان شتاب که آماده بود،با هان شتاب هم خارج شد و در را از پشت سر خود بست.سیروس با خنده ی کریحی که همه موهای تن او را سیخکرد گفت:اما خانم استارد زد.حالا ملتفت شدید خاله قزی؟ماهک در حالی که صدایش از خشم میلرزید گفت:بله.و ستاره را که خواب رفت بود از پاهایش روی زمین گذشت.پاتو را روی او کشید و با همان خشم گفت:شما چطور به خودت اجازه دادی به خواستگاری من بیایید؟سیرس که انتظار چنین برخوردی را از او نداشت،متعجب،عصبی و با لحن لات گونه ایی گفت:چی،چی شد؟شما چی گفتید؟ماهک:خوب شنیدید که من چی گفتممن حتا نمیتونم فکر ش را بکنم که شما به خواستگاری من بیایید،چه برسد که به این وصلت نا میمون تن بعدهام.سیروس:پیاده شو،تند نرو که اصلا به تو نمیاد.ماهک:دوست صحبت کنید،تو نه شما.سیروس:لطفا لفظ قلم حرف نزن که ما گیرا ایی خوبی برای این طور حرفها نداریم.ماهک:پس خودتان هم میدانید.سیروس:چه میدانم؟ماهک:این که آدمی مثل تو در حد من نیست.چطو انتظار دارید.....)سیروس میان حرف او دوید و گفت:هوا ی حرف زدنت را داشته باش،خاله قزی واگر نه بد میبینی.ماهک:مثلا چه کار میکنی؟سیروس:سقف را روی سر خوشگلت خراب میکنم.ماهک:مال این حرفها نیستی.سیروس عصبانی شد. دستمالش را که به دور دست هاش پیچیده بود را باز کرد و مشت محکمی به در کمد زد به طوری که کمد پوسیده بلافاصله تو رفت و شکست.ماهک از حرکت سیروس چنان ترسید که زبانش بند آمد و به او خیر شد که میگفت:ببین،خاله قزی،اگر آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان تو مال منی.نمیخواهد برای من ادای آدمهای روشن فکر را در آوری.فکر نکن با آن دو کلاس سواد مسخرت میتوانی روی من تسلط داشته باشی.عمه خودش ما را فرستد خواستگاری تو بیایم.حالا که ما به تو لطف کردیم و میخواهیم تو را از این جهنم نجات بدهیم برای ما ناز میکنی.خوب گوش هیات را باز کن.من نیمدم تو این اتاق به چرندیات تو گوش کنم.آمدم که خودم حرف بزنم و تو گوش کنی که لیاقت آن را نداشتی.البته این طور نمیمنی،ادبت میکنم.مطمئن باش طوری رام من میشوی که خودم دلم میخواهد.ننم انگشتر آورده که تو را نامزد کنیم.پس کار تمام شدست.از فردا حق دانشگاه رفتن و بیمارستان را نداری.من خوش ندارم که زنم بیرون کار کند.زن فقط باید بچه داری و خانه داری کند،در ضمن...)ماهک تا آن جا که حنجرش اجازه داد،فریاد کشید و گفت:برو بیرون پسر احمق،لاته بیسواد.سیروس از فریاد او جا خورد و میخواست که جواب او را بدهد که در محکم باز شد و ایرج وارد اتاق شد.ماهک خودش را با گریه به آغوش پدرش انداخت و از فشار عصبی از حال رفت.

  18. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)

  19. #10
    کاربر سایت
    http://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gifhttp://www.iranjoman.com/images/iranjoman/neshan2.gif

    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    zire asemone abi
    نوشته ها
    3,435
    تشکر
    4,218
    تشکر شده 2,888 بار در 1,628 پست
    وقتی به خود آمد که روی تخت کلینیک که نزیکی محل ی خودشان قرار داشت،بود.با دیدن سرمی که به آرامی وارد خودش میشد فهمید که مدت زیادی بیهوش بود.چهر نگران پدرش را دید،لبخند کم رنگی بر لب آورد.خواست چیزی بگوید که با دیدن سیروس که پشت سر پدرش بود از ترس و استرس دچار حالت تهوع شد.در این وزیت حتا نمیتوانست جواب احوال پرسی ی آنها را بدهد.دچار نفرت شدیدی شده بود که دلش میخواست همان دم بمیرد و بار دیگر سیروس را نبیند.رویش را برگردند و به تخت کناری چشم دوخت.با دیدن دکتر تابنده دچار حیرت شد.در این شرایط دوست دست نداشت مبین او را با این حال و روز ببیند.بدون آن که آشنایی بدهد رویش را برگردند.اما سنگینی نگاه او را به خوبی حس میکرد.با آمدن دکتر بخش حواسش متمرکز دکتر شد.دکتر بخش با دیدن ایرج و سیروس گفت:شما که هنوز این جا هستید؟ایرج با دلواپسی گفت:اهگی دکتر به من حق بده،که نگار دخترم باشم.تازه بهوش آمد.اجاز بدید که من پیش او بمانم.دکتر خیلی جدی جواب داد:متاسفم،اگر من اجازه به دهم،مقررات این جا این اجازه را به شما نمیدهد.از بابت مریض خیال شما راحت.گفتم که فقط یک شوک عصبی بود و هیچ خطری او را تهدید نمیکند.فقط محض احتیاط او را امشب نگاه میداریم.مطمئن باشد که فردا صبح او مرخص است.سیروس با بدبینی نگهش را به تخت کناری دوخت و گفت:چه طور این تخت همراه دارد؟دکتر اخمهاهایش را در هم کشید و گفت:اولا این مریض تا ساعاتی دیگر مرخص میشوند،دوما شما حق نداری که از ما توضیح بخواهید.اینجا یک کلینیک خصوصی است و مقررات خاص خود را دارد.ما باید تشخیص بدهیم که کدام بیمار نیز به همراه دارد و کدام بیمار نیز به همراه ندارد.در ضمن این آقای که شما او را همراه خطاب کردید،دکتر تابنده رئیس کلینیک هستند. ایرج بجای سیروس عذر خواهی کرد و از دخترش خداحافظی نمود،دست سیروس را کشید و از اتاق خارج شد.با رفتن آنها دکتر بخش ومبین هم از اتاق خارج شدند.،اما بعد از گذشت دقایقی به اتاق بازگشتند.مبین به تخت ماهک نزدیک شد و گفت:هرگز دلم نمیخواست که شما را در این وضعیت ببینم.امروز روز بسیار طولانی و خترینگیزی برای من بود.آشنا شدن با شما و دیدن شما در این وضعیت واقعاً برای من گیج کنند بود.چند تا سوال از شما دارم.امیدوارم که جواب سوالات من را به دقت بدهید.دکتر بخش درجه را از زیر زبان ماهک بیرون کشید و گفت:شکر خدا تاب ندارید.رو به مبین گفت:مبین جان من باید مریض هایی دیگر را هم ببینن.مبین:حسابی تو را به زحمت انداختم،انشالأ جبران میکنم.دکتر:فقط به وظیفم عمل کردم.با رفتن دکتر بخش،مبین روی سندلی ی کنار تخت ماهک نشست و گفت:چرا از حل رفته بودید؟ماهک متعجب اسخ داد:مجبور نیستم که به شما توضیح بدهم.مبین:چرا هستید چون در حال حاضر من دکتر شما هستم.شما که پرستار هستد باید بدانید که وزیفی یک دکتر چیست.ماهک:میدانم اما شما دکتر اطفال...)مبین نگذاشت او غاملهایش را کامل کند،گفت:فرقی نمیکند،در حال حاضر ما دکتر معالجه ی شما هستم.ماهک سکوت کرد.حسابی گیج شد بود.بی حال تر از آن بود که فکر کند یا تصمیمی بگیرد،پذیرفت که او دکترش است.مبین:جواب من را ندادید،چی شد که از حال رفتید؟ماهک:نمیدانام.
    مبین:پدر شما گفت فریاد کشیدید و از حال رفتید.ماهک:حتما درست گفت.مبین:طوری جواب میدهید که انگار چیزی بیاد نمیارید.ماهک:بله.مبین:پس دچار کم حافظگی شدید.ماهک:شاید.مبین:باور نمیکنم.یعنی نمیتوانم که باور کنم.چطور به یاد میآوری که من دکتر اطفال هستم.ماهک:نگفتم که گذشته را فراموش کردم.فقط نمیدانام در آن لحظه چه اتفاقی افتاده که من از حال رفتم.مگر شما قصد بازجویی از من دارید؟مبین:ابدا،اگر فکر میکنید صدای من شما را آذر میدهد،میروم و بعدا میآیم.مبین آرام صحبت میکرد.تن صدایش گرم و قشنگ بود.هر بار که حرف میزد،ماهک بیشتر توجهش به او جلب میشد.اصلا نگهش نمیکرد و فقط به صدای دلنشین او گوش سپرده بود،جواب داد:صدای شما مرا اذیت نمیکند،این سوالات شمست که من را کلافه کرده.شما دنبال چی هستید؟مبین:واقعیت.ماهک:شما فکر میکنید من واقعیت را نگفتم؟مبین:نمیدانم.
    ماهک:دلیلی ندارد که من بخواهم چیزی را از شما پنهان کنم.

    مبین:به من حق بدهید که نگران مریض خود باشم.من میخواهم بدانم که چرا مریض من با یکدد کشیدن معمولی چند ساعت بیهوش میشود،در طول طبابطم این اولین باری است که با چنین حادثه ی رو به رو میشوم.این برای من قعر قابل باور است.یعنی شما با یک داد کشیدن سر برادر کوچک تان به این حال و روز افتادید؟ماهک فهمید که پدرش واقعیت را نگفته.خدا را شکر کار که هنوز چیزی نگفته.اصلا نمیخواست بفهمد پدرش متوسل دروغ شده،آرام گفت:من سرم درد میکند.نمیتوانام جواب سوالات شما بدهم.مبین فهمید او نمیخواهد او واقعیت را بگوید.نگاهی به سرم روی سرش انداخت که در حل تموم شدن بود،و بدون این که چیزی بگوید از اتاق خارج شد.ماهک پاک گیج شده بود،و نمیدنست به چه فکر کند،به حادثه ی که پشت سر گذاشته بود یا به بدقبلی خودش.ناخوداگاه نگهش به تخت کناری آاش کشیده شد که متوج شد که مریض روی تخت به او زول زده،او بیختیر از ماهک پرسید:دکتر تابنده نسبتی با شما دارد؟
    ماهک:هیچ نسبتی با من ندارد.او متعجب گفت:مگر میشود؟ماهک:چرا نمیشود؟چرا فکر میکنی که دکتر تابنده نسبتی با من دارد؟مریض:وقتی که چشمهایم را باز کردم او را کنار شما دیدم.ماهک:فقط داشتند،حال من را میپرسیدند.با آمدن پرستار او سکوت کرد.پرستار یک راست به سوئ ماهک آمد و سرم را از دستش بیرون کشید و گفت:میتوانید پائین بیاید؟ماهک بلند شد و از تخت پائین آمد،اما سرش گیج رفت و دستش را به لب ی تخت گرفت و گفت:اگر دستم را بگیرید میتونم راه بروم،آخه بدجوری سرم گیج میرود. پرستار:اگر نمیتوانید را بروید،بروم ویلچیر بیاورم.ماهک:نه فقط کمی ضعف دارم که اگر شما کمک کنید،میتونم راه بروم،ببخشید من را کجا میبرید؟سی تی اسکن.ماهک:برای چی؟پرستار:دکترت تشخیص داده.ماهک:من که چیزیم نیست:پرستار:این نظر شماست.بعد از این که از سی تی اسکن خارج شدند،وارد اتاق دیگری شدند که فقط یک تخت داشت.او رویش را به طرف پرستار برگردند و گفت:من باید تنها توی این اتاق باشم؟پرستار:بله.ماهک:چرا مرا به همان اتاق اولی نمیبرید؟پرستار:این جا که بهتر است.شما فقط امشب را اینجا هستید.به هیچ چیز به جز خواب فکر نکنید.لطفا دراز بکشید تا سرم بعدی را وصل کنم.ماهک:باز هم سرم؟پرستار:این آخری است.

  20. کاربر مقابل از این پست S a D a F تشکر کرده است.

    ali303 (09-04-2010)


 
صفحه 1 از 6 1 2 3 4 5 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

تعداد اعضای بازدید کننده از این تایپیک : 0

بازدید کنندگان :  (نمایش کلی)

نامی برای نمایش وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •